تبلیغات
باران می بارید، عاشقت که شدم ...

باران می بارید، عاشقت که شدم ...
عجب خیال قشنگی تو هم به فکر منی ...!
نویسندگان
امکانات وب

یک سال میشود که ، دیدم حریمتان را

حالا اگر بمیرم ، حسرت به دل نمردم ..!




پ.ن:

سال 94 اول فروردین نجف بودم و امسال ....

ناکام ، جوانیست کربلا ندیده بمیرد!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 23 فروردین 1395 ) ( 05:36 ب.ظ )

یک سال و چار ماه گذشته است ماه من!

این رسم مهربانی ارباب ها نبود ........



پ.ن:

امام رضا نمی طلبید ..





نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 23 فروردین 1395 ) ( 05:33 ب.ظ )

گرچه با رسم زلیخایی مخالف بوده ام

حسن یوسف میکند عاشق ترم این روزها ..!





نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 23 فروردین 1395 ) ( 05:30 ب.ظ )

نمیدانم ...!

شاید روزی که وبلاگ نویسی را شروع کردم انگیزه ای داشتم به نام "شاعر شدن"
در فضایی که خیلی ها عالیجناب شعر بودند، قلم به دست گرفتم تا اظهار وجود کنم!
اما دقیقا اشکال کار همین جا بود ؛ نباید شاعر شد ؛ باید عاشق شد ...
آن هم نه آن عشق های عاریه ای که صورت بزک شده دارند. وقتی شعر را شروع کردم به خیال خودم عاشق بودم و هیهات که نبودم ..! شاید برای همین است که دو ماه دیگر میشود دو سااال که این کلبه ی محقر خاک میخورد و هیچکس نمیگوید : دقیقا کجایی؟!
حالا بعد از مدتها تصمیم گرفته ام مدادم را تراش کنم و از دوست داشتن و دوست داشته شدن بنویسم.
از عشقی که سازنده است نه سوزاننده ...


#آمده_ام_که_بنویسم ...
#سلام
 


نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 ) ( 05:18 ب.ظ )

نگو كه دل بكنم نه برای من دیر است

كه ذره ذره وجودم به عشق درگیر است

عذاب بدتر ازاین؟ سهم من نخواهی شد ...

ولی دلم به محبت هنوز زنجیر است

من از تو دورم و با دیگری تو همنفسی

من از تو دورم و دوری چقدر دلگیر است

پلنگ وحشی من قصد آمدن داری؟

كه صید چشم تو چندی میان نخجیر است

جنون عشق تو من را دوباره شاعر كرد

كتاب شعر خیالت به دست تحریر است

سكوت می كنم آخر تو نیستی جانا!

سكوت مبهم من خود كتاب تفسیر است

 

دوباره آخر شعر سرآمد هنــــــــــــوز، دلتنگم!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ) ( 08:35 ق.ظ )

بوی شیرین می دهد عطری که بر تن میزنی

گوییا فرهاد هم سرمست استشمام توست!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 26 اردیبهشت 1393 ) ( 07:09 ب.ظ )

حال من رو به زوال است، خدا میداند

و سرم غرق خیال است، خدا میداند

 

آنقدر نذر نمودیم و حرم راه نداد

که دعا زیر سوال است، خدا میداند

 

فاطمیه است خودت صاحب عزایی آقا

قدت از داغ هلال است، خدا میداند

 

" بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند"

بودنت احسنُ حال است، خدا میداند

 

فال حافظ زدم آن رند غزل گو می گفت:

عاشقی بی تو محال است، خدا میداند

 

زیر باران و دعا خوان و حرم در فکرم ...

آخرین لحظه سال است، خدا میداند

 

 


پی نوشت1: آمد بهار جانها ...

پی نوشات 2: در ایام نوروز داغ مادرمون فراموش نمی شه ...



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 4 فروردین 1393 ) ( 08:43 ب.ظ )

امشب میان حجمی از اشعار میگردم
با چشم هایی از عطش تبدار میگردم
دور خودم مانند آن پرگار میگردم
درگیر حسی هستم و ناچار میگردم

تا از برایت شعری از جنس غزل سازم!

درگیر رویای تو ام این حس ممتد که
وقتی کنارم باشی و باران ببارد که
"ای کاش می شد با تو ساعت ها قدم زد" که
یعنی شود پروردگار من بخواهد که

احساس حسرت را به آرامش بدل سازم؟!

چشمانم از رویای با تو زیر باران، تر
حالا نگاهم غرق نور است و درخشان تر 
شاید که حالم خوب شد شاید پریشان تر
ویرانگری را عاشقم، ویران و ویران تر

آنقدر آشوبم که از تهران گسل سازم!

شیرین تر از شهدی که از گل می توان برداشت
لبخند ماهم بود، آن دم خنده بر لب داشت
در سینه ام با طعم حسرت آرزویی کاشت
می رفت و با هر گام خود اندوه می انباشت

امشب بنا دارم که از طبعم عسل سازم!

باران که می بارید عاشق می شدم انگار
یک عصر پاییزی و من غرقم در این افکار 
طبعی که شاعر گشت و دستی بر قلم، دلدار
هردم به شکلی شعر شد، محبوب تر هربار

قسمت نشد این بار از حسم غزل سازم!!


آخرین شعر نود و دو! 


نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( چهارشنبه 21 اسفند 1392 ) ( 10:09 ب.ظ )

فارغ از عاشقی میان اتاق

می نشینم و درس می خوانم

عشق جنگ است و شیر می خواهد

بچه آهوم و خوب می دانم

می نشینم کتاب و دفتر را

میگذارم مقابلم، شاید

فکر تحصیل و درس و مشق و کتاب

چیره گردد بر این دلم ... شاید!

دل که نه! تل زخم ها بهتر

معنیش می کند گمان بکنم

بی نوا آنقدر که ویران است

شرم دارم ورا عیان بکنم

برخودم آمدم و دیدم که

روی کاغذ میان تمرین ها

واژه هایی عجیب و آشفته

مثل انواع مدح و نفرین ها

گوشه ای : مهربان من برگرد

سمت دیگر: چقدر دلتنگم ...

یا که: آنقدر تلخ و بی رحمی

من هم از جنس سخت این سنگم

به جهنم! برو بمیر اصلا!

چه کسی گفته عاشقت هستم؟!

می نویسم به بغض آنورتر

با خیالت هنوز سرمستم

حجم افکار آمده به سرم

آنقدر از قلم تراوش کرد

دفتر مشق هندسه پر شد

از : عزیزم ... توروخدا برگرد!

من که شاعر نبوده ام اما

فکر تو شاعرم نمود انگار

بیخودی در کنار دست من است

خط کش و گونیا و این پرگار

کاغذ و یک مداد و فکر شما

شرط کافی برای شعرم شد

بی خیال کتاب و مشق و دروس

حل تمرین فدای شعرم شد

تو دلت مال من نخواهد شد

من خود این را چه خوب میدانم

محض آرامش دلم گاهی ...

از برای تو شعر می خوانم





نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 9 اسفند 1392 ) ( 08:13 ب.ظ )

یاغی شو در میان دلم انقلاب کن

باری دگر سکون مرا التهاب کن


لب هات مسکر است و سراپا هوس منم

"ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن"


ویراستار خبره ی شهرم بیا و باز

این بیت های بی سر و ته را کتاب کن


دارد نبودن تو نفسگیر می شود

قبل از وقوع حادثه جانا شتاب کن


با ما به از خلایق عالم سخن بگو!

بانوی خویش را به محبت خطاب کن


#

دستی به شعر بردم و بانگ از دلم رسید

جز "او" تمام قافیه هارا جواب کن


او پایتخت قلب مرا فتح کرده است

یا رب ورا به ملک دل عالیجناب کن


سرما به استخوان امیدم نفوذ کرد

این آرزوی یخ زده را مستجاب کن



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 9 اسفند 1392 ) ( 08:05 ب.ظ )


ای کاش احساست بر این عاشق عیان می شد

معنای این من دوستت دارم ، "بمان"  میشد!



پی نوشت: آرزو بر جوانان عیب نیست!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( چهارشنبه 9 بهمن 1392 ) ( 12:36 ب.ظ )


بر سابقه ی شاعری من سببی تو

با لیلی و شیرین به خدا هم نسبی تو

 


شیرینی لب ها و سیاهی دو چشمت

شد شاهد این مسئله، الحق رطبی تو!



موهات سیاه است و رخت ماه نشان است

نقاشی بی نقص ز مهتاب و شبی تو


 

ممنوعه و سرخ است ، و َحوا شده ام باز

تقصیر دلم چیست که گیلاس لبی تو


 

بیمار نگاهت شده ام روی مگردان

انگار در این شهری و صاحب مطبی، تو ...


 




نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( یکشنبه 29 دی 1392 ) ( 08:12 ب.ظ )


قلبم دگر امروز و فردا را نمی فهمد

معنای خوار و زار و رسوا را نمی فهمد


محبوب وقتی بی خیالی پیشه اش باشد

احوال بغض آلود شبها را نمی فهمد


 عاشق نبوده است و نداند حال باران را

دلگرم خورشید است و سرما را نمی فهمد


 "ای کاش میشد ... " خوب میدانم نخواهد شد

وقتی که چشمانش تمنا را نمی فهمد


 من دوستش دارم ولی افسوس او هرگز

احساس این مجنون تنها را نمی فهمد


 پاییز امشب رخت می بندد از این کوچه

پاییز هم دلتنگی ما را نمی فهمد


 




پی نوشت 1: خیلی تلاش کردم عکس ضمیمه اش کنم نشد!

پی نوشت 2: با یک شب تاخیر به روز شدم شرمنده!




نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( یکشنبه 1 دی 1392 ) ( 08:57 ق.ظ )

آمدی ...

پشت پرچین خیالم خواندی:

عاشقی باید كرد ...

چتر را باید بست، زیر باران ز كجا تا به كجا باید رقت

غزلی از دل پاییز برایم خواندی

و قدم های تو هم پای دلم گشت

وجب بر وجب شهر و رسیده است

به این كوچه ی خوشبختی بن بست ...

تو ای هدیه ی بارانی پاییز!

نگاهت بود از عاطفه لبریز!

دگر شك به دلم نیست

اگر "عشق" نباشد همه اشعار چه بی معنی و مفهوم

فقط عشق...

و پاییز...

به همراه قدم های مبارك شده ی حضرت باران

كافیست ...!

 



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( شنبه 16 آذر 1392 ) ( 06:35 ب.ظ )

 

چای خوب است اگر ذکر تو قبلش باشد

ور نه هرگز هوسش در دل ما نیست که نیست!

 


پی نوشت: چایی گیر روضه امام حسین شدم :)



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 24 آبان 1392 ) ( 08:44 ب.ظ )
تعداد صفحات :3 1 2 3
درباره وبلاگ

باران ببارد، بین اشعارم تو هم باشی ...
دیگر چه می خواهم من از دنیای آدم ها ...؟
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :