تبلیغات
باران می بارید، عاشقت که شدم ...

باران می بارید، عاشقت که شدم ...
عجب خیال قشنگی تو هم به فکر منی ...!
نویسندگان
امکانات وب

یک سال میشود که ، دیدم حریمتان را

حالا اگر بمیرم ، حسرت به دل نمردم ..!




پ.ن:

سال 94 اول فروردین نجف بودم و امسال ....

ناکام ، جوانیست کربلا ندیده بمیرد!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 23 فروردین 1395 ) ( 05:36 ب.ظ )

گرچه با رسم زلیخایی مخالف بوده ام

حسن یوسف میکند عاشق ترم این روزها ..!





نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 23 فروردین 1395 ) ( 05:30 ب.ظ )

نگو كه دل بكنم نه برای من دیر است

كه ذره ذره وجودم به عشق درگیر است

عذاب بدتر ازاین؟ سهم من نخواهی شد ...

ولی دلم به محبت هنوز زنجیر است

من از تو دورم و با دیگری تو همنفسی

من از تو دورم و دوری چقدر دلگیر است

پلنگ وحشی من قصد آمدن داری؟

كه صید چشم تو چندی میان نخجیر است

جنون عشق تو من را دوباره شاعر كرد

كتاب شعر خیالت به دست تحریر است

سكوت می كنم آخر تو نیستی جانا!

سكوت مبهم من خود كتاب تفسیر است

 

دوباره آخر شعر سرآمد هنــــــــــــوز، دلتنگم!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ) ( 08:35 ق.ظ )

بوی شیرین می دهد عطری که بر تن میزنی

گوییا فرهاد هم سرمست استشمام توست!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 26 اردیبهشت 1393 ) ( 07:09 ب.ظ )

فارغ از عاشقی میان اتاق

می نشینم و درس می خوانم

عشق جنگ است و شیر می خواهد

بچه آهوم و خوب می دانم

می نشینم کتاب و دفتر را

میگذارم مقابلم، شاید

فکر تحصیل و درس و مشق و کتاب

چیره گردد بر این دلم ... شاید!

دل که نه! تل زخم ها بهتر

معنیش می کند گمان بکنم

بی نوا آنقدر که ویران است

شرم دارم ورا عیان بکنم

برخودم آمدم و دیدم که

روی کاغذ میان تمرین ها

واژه هایی عجیب و آشفته

مثل انواع مدح و نفرین ها

گوشه ای : مهربان من برگرد

سمت دیگر: چقدر دلتنگم ...

یا که: آنقدر تلخ و بی رحمی

من هم از جنس سخت این سنگم

به جهنم! برو بمیر اصلا!

چه کسی گفته عاشقت هستم؟!

می نویسم به بغض آنورتر

با خیالت هنوز سرمستم

حجم افکار آمده به سرم

آنقدر از قلم تراوش کرد

دفتر مشق هندسه پر شد

از : عزیزم ... توروخدا برگرد!

من که شاعر نبوده ام اما

فکر تو شاعرم نمود انگار

بیخودی در کنار دست من است

خط کش و گونیا و این پرگار

کاغذ و یک مداد و فکر شما

شرط کافی برای شعرم شد

بی خیال کتاب و مشق و دروس

حل تمرین فدای شعرم شد

تو دلت مال من نخواهد شد

من خود این را چه خوب میدانم

محض آرامش دلم گاهی ...

از برای تو شعر می خوانم





نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 9 اسفند 1392 ) ( 08:13 ب.ظ )

یاغی شو در میان دلم انقلاب کن

باری دگر سکون مرا التهاب کن


لب هات مسکر است و سراپا هوس منم

"ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن"


ویراستار خبره ی شهرم بیا و باز

این بیت های بی سر و ته را کتاب کن


دارد نبودن تو نفسگیر می شود

قبل از وقوع حادثه جانا شتاب کن


با ما به از خلایق عالم سخن بگو!

بانوی خویش را به محبت خطاب کن


#

دستی به شعر بردم و بانگ از دلم رسید

جز "او" تمام قافیه هارا جواب کن


او پایتخت قلب مرا فتح کرده است

یا رب ورا به ملک دل عالیجناب کن


سرما به استخوان امیدم نفوذ کرد

این آرزوی یخ زده را مستجاب کن



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 9 اسفند 1392 ) ( 08:05 ب.ظ )


ای کاش احساست بر این عاشق عیان می شد

معنای این من دوستت دارم ، "بمان"  میشد!



پی نوشت: آرزو بر جوانان عیب نیست!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( چهارشنبه 9 بهمن 1392 ) ( 12:36 ب.ظ )


بر سابقه ی شاعری من سببی تو

با لیلی و شیرین به خدا هم نسبی تو

 


شیرینی لب ها و سیاهی دو چشمت

شد شاهد این مسئله، الحق رطبی تو!



موهات سیاه است و رخت ماه نشان است

نقاشی بی نقص ز مهتاب و شبی تو


 

ممنوعه و سرخ است ، و َحوا شده ام باز

تقصیر دلم چیست که گیلاس لبی تو


 

بیمار نگاهت شده ام روی مگردان

انگار در این شهری و صاحب مطبی، تو ...


 




نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( یکشنبه 29 دی 1392 ) ( 08:12 ب.ظ )


قلبم دگر امروز و فردا را نمی فهمد

معنای خوار و زار و رسوا را نمی فهمد


محبوب وقتی بی خیالی پیشه اش باشد

احوال بغض آلود شبها را نمی فهمد


 عاشق نبوده است و نداند حال باران را

دلگرم خورشید است و سرما را نمی فهمد


 "ای کاش میشد ... " خوب میدانم نخواهد شد

وقتی که چشمانش تمنا را نمی فهمد


 من دوستش دارم ولی افسوس او هرگز

احساس این مجنون تنها را نمی فهمد


 پاییز امشب رخت می بندد از این کوچه

پاییز هم دلتنگی ما را نمی فهمد


 




پی نوشت 1: خیلی تلاش کردم عکس ضمیمه اش کنم نشد!

پی نوشت 2: با یک شب تاخیر به روز شدم شرمنده!




نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( یکشنبه 1 دی 1392 ) ( 08:57 ق.ظ )

آمدی ...

پشت پرچین خیالم خواندی:

عاشقی باید كرد ...

چتر را باید بست، زیر باران ز كجا تا به كجا باید رقت

غزلی از دل پاییز برایم خواندی

و قدم های تو هم پای دلم گشت

وجب بر وجب شهر و رسیده است

به این كوچه ی خوشبختی بن بست ...

تو ای هدیه ی بارانی پاییز!

نگاهت بود از عاطفه لبریز!

دگر شك به دلم نیست

اگر "عشق" نباشد همه اشعار چه بی معنی و مفهوم

فقط عشق...

و پاییز...

به همراه قدم های مبارك شده ی حضرت باران

كافیست ...!

 



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( شنبه 16 آذر 1392 ) ( 06:35 ب.ظ )

 

وصیت میکنم هنگام مرگم

سرم را سمت شش گوشه گذارید

به روی سینه ام همراه قرآن

کمی از تربت مولا بیارید

* * *

زمانی که شدم هم خانه ی خاک

شب اول کنار من بمانید

به جای خواندن یاسین و رحمان

برایم قدری عاشورا بخوانید

 


پی نوشت 1: اولین شعری که نوشتم در 17 سالگی ...

پی نوشت 2:  ما را به رسم رفاقت دعا کنید ...



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( سه شنبه 14 آبان 1392 ) ( 02:03 ب.ظ )

دل شکستن نبود عادتتان

تازگی ها بلد شدید انگار  ...!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( سه شنبه 14 آبان 1392 ) ( 01:42 ب.ظ )

صلوات بر محمد.به علی یاور احمد و به یاسی که ولایت ز وجودش شده ممتد. به حسن شاه کرامت که نشسته است به مسند و به ارباب حسینم که طلب می کنم از صاحب مشهد بروم صحن و سرایش. بروم کرب و بلایش. به خدا سخت دلم کرده هوایش ...

و قلم دست گرفتم که بگویم همه فخرم بود این بی سرو پایی درِ این خانه که روشن شده از نور وجودش و امیدم همه بسته است به آن کثرت جودش که کرم منشاش از دست علی چشمه گرفته است و جاری شده در خانه ی دلها. نه زبان هست توانا که کند وصف علی را و نه افهام بفهمد و همین بس که بود همسر زهرا . علی آن شاه که چون ماه شبانگاه تمام غم دل ریخته در چاه ، نفس هاش بود ضامن آرامش هستی و کشد آه که لعنت به همان مرتد بدخواه که انگار نه انگار که گفته است پیمبر که هر آن کس که منم سرور و والاه کنون هست علی شیر خداوند بر او سرور و مولا. چه فرخنده شد آن وقت ، ملائک همه خندان که مقدر شده تقدیر حکیمانه ی یزدان، ولی الله بود فاتح خیبر. همه تبریک به لب ها که چه شایسته بود حضرت مولا ...

گذر کرد زمانی و رسیدند به آنی که دگر نیست پیمبر و قرار است که حیدر بشود شاه ولایت ولی انگار فضا گشته مهیا که همان جبت و طاغوت کند غصب ولا را و چه کردند به صدیقه ی کبری... چه بگویم که کشیدند به آتش در و دیوار حریمی که بود مامن زهراو کشاندند علی را به طنابی که به دستان یدالله گره بسته و دل در کف محبوب در آن کوچه که یار از کمر افتاد و نفرین علی باد بر آن دسته ی اشرار. بلرزید دو زانوی علی حیدر کرار که یارم چو سپر بود و چون کوه محافظ شده بر جان امامش. همه وحی است کلامش و خدا می کند از عرش سلامش، نه که من هود و هم صالح و داوود و سلیمان همه هستند غلامش. بود او آینه ی نور الهی و چه ماهیست در این ظلمت تاریخ ...

ولایت شده ممتد به بهایی که خدایی شده سنگین و چه شیرین شده این عشق به جانم که علی سرور و مولاست. بخوانم همه دم نام بلندش و بدانم که محبین علی دوزخشان این تن خاکی است که او ساقی کوثر شد و او شافع محشر شد و این عید بزرگ است و سعید است و همین وعده وعید است که می آید و میگیرد از آن قوم جفاکار تقاص فدک فاطمه را یار ... کنون دست به جیبند همه سید و سادات، تبرک شده روزی به همین یمن ارادات. مبارک بود این عید غدیر است و علی شاه و امیر است و دلم کرده هوس، دیدن ایوان نجف از همه سیر است... خدایا! بنویسید به تقدیر همین عبد گنهکار زیارت بشود قسمتم این بار و پابوسی آن حضرت دلدار نصیبم بشود گرچه منم خار ... نیم میثم تمار ... نیم یاسر و عمار ... غلامم به محبین شما شاه مددکار ... محقق بشود وعده ی دیدار ... که افتاده ام از پا...



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 10 آبان 1392 ) ( 01:58 ق.ظ )

 

 

این روز ها آنقدر از احساس لبریزم

نذر نگاهت بی محابا واژه می ریزم

هرگز مخواه از من که از یادت بپرهیزم

مولود دی ماهم ولی مشتاق پاییزم

                          در فصل پاییزم بروید یاسمن باتو

 

از جذبه چشم تو بود آن لحظه سیب افتاد

بر باد رفتم تا که زلفت داده ای بر باد

در بند عشقم لاجرم آزاده ام آزاد

این بار شیرین میکند کوه از پی فرهاد

                         این شعر شیرین گشت حالا کوه کن باتو

 

من این نفس را همنفس با یار میخواهم

لب های شیرین تو را تبدار میخواهم

مستم ولی محبوب را هشیار میخواهم

درگیر رویای تو ام دیدار میخواهم

                           پس کی محقق میشود رویای من باتو

 

ای کاش این لبخند زیبا سهم من باشد

لیلی ترین لیلای دنیا سهم من باشد

من قانعم حتی به رویا سهم من باشد

تا کی فغان و اشک و غم ها سهم من باشد

                              از خاطراتم می رود درد و محن باتو

 

دیوانه ام دست از خیالت بر نمیدارم

دیوان شعرم را به چشمانت بدهکارم

میترسم از روزی که رسوایی به بار آرم

از اینکه بی پروا بگویم دوستت دارم

                           بیچاره میگردد سکوتم در سخن باتو

 

 



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( چهارشنبه 6 شهریور 1392 ) ( 11:13 ق.ظ )

 

وقتی که دلتنگی مرا سوی تو می آرَد

از ابر چشمانم چه باران ها که می بارد

وقتی که تر شد مژه هایم خوب فهمیدم

خادم همیشه آب و جارو  با خودش دارد

 


پ.ن : به لطف حضرت سلطان دلتنگی هام تو این هفته التیام پیدا میکنه و در آغوش حریم آقام آروم میگیرم ... طلب حلالیت!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( شنبه 19 مرداد 1392 ) ( 06:39 ب.ظ )
تعداد صفحات :2 1 2
درباره وبلاگ

باران ببارد، بین اشعارم تو هم باشی ...
دیگر چه می خواهم من از دنیای آدم ها ...؟
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :