تبلیغات
باران می بارید، عاشقت که شدم ... - ای که در پادشهی صاحب ایوان طلایی ...

باران می بارید، عاشقت که شدم ...
عجب خیال قشنگی تو هم به فکر منی ...!
نویسندگان
امکانات وب

ای که در پادشهی صاحب ایوان طلایی،شود آیا که مرا نیز بگیری به گدایی؟! تو غریب الغربایی، تو معین الضعفایی و چه زیباست به اذن تو شوم کرب و بلایی ، دل من گشته هوایی و پریده ست به اقلیم رهایی و به آن صحن و سرایی که رود دل به فدایی و بیفتد به میان دل و دینار جدایی ...

من بیچاره دلخون که کنون در بر ایوان طلایت بنشستم مثل مجنون و نفس می کشم از عطر هوایت، پرم از جود و سخایت، چه بگویم که همیشه برسم بر در آن باب جوادت و بگویم صنما هست اجازه که به پابوس پدر، ابن پیمبر، پسر ساقی کوثر بروم، دست به دامن شوم آری که جوانم ولی افتاده ام از پا و تویی حضرت والا و کنون مثل همیشه کرمت را به من بیدل آشفته فرود آر که یاری و مددکار و تویی نسخه بهبودی هر عاشق بیمار ...

اماما، تو که محبوب خدایی و تو حج الفقرایی و به شاهی تو سزایی و همه هستی مایی و برایم بکن ای نور دعایی که تو ارباب و شهنشاه و به عالم تو رضایی ...

دل یاس است اسیری و به قلبم تو امیری و همین واژه به واژه همه اش مهر ولایت بود آری تو رضایی ... تو رضایی ...



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( یکشنبه 9 تیر 1392 ) ( 07:05 ب.ظ )
درباره وبلاگ

باران ببارد، بین اشعارم تو هم باشی ...
دیگر چه می خواهم من از دنیای آدم ها ...؟
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :