باران می بارید، عاشقت که شدم ...
عجب خیال قشنگی تو هم به فکر منی ...!
نویسندگان
امکانات وب

 

وصیت میکنم هنگام مرگم

سرم را سمت شش گوشه گذارید

به روی سینه ام همراه قرآن

کمی از تربت مولا بیارید

* * *

زمانی که شدم هم خانه ی خاک

شب اول کنار من بمانید

به جای خواندن یاسین و رحمان

برایم قدری عاشورا بخوانید

 


پی نوشت 1: اولین شعری که نوشتم در 17 سالگی ...

پی نوشت 2:  ما را به رسم رفاقت دعا کنید ...



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( سه شنبه 14 آبان 1392 ) ( 02:03 ب.ظ )

دل شکستن نبود عادتتان

تازگی ها بلد شدید انگار  ...!



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( سه شنبه 14 آبان 1392 ) ( 01:42 ب.ظ )

صلوات بر محمد.به علی یاور احمد و به یاسی که ولایت ز وجودش شده ممتد. به حسن شاه کرامت که نشسته است به مسند و به ارباب حسینم که طلب می کنم از صاحب مشهد بروم صحن و سرایش. بروم کرب و بلایش. به خدا سخت دلم کرده هوایش ...

و قلم دست گرفتم که بگویم همه فخرم بود این بی سرو پایی درِ این خانه که روشن شده از نور وجودش و امیدم همه بسته است به آن کثرت جودش که کرم منشاش از دست علی چشمه گرفته است و جاری شده در خانه ی دلها. نه زبان هست توانا که کند وصف علی را و نه افهام بفهمد و همین بس که بود همسر زهرا . علی آن شاه که چون ماه شبانگاه تمام غم دل ریخته در چاه ، نفس هاش بود ضامن آرامش هستی و کشد آه که لعنت به همان مرتد بدخواه که انگار نه انگار که گفته است پیمبر که هر آن کس که منم سرور و والاه کنون هست علی شیر خداوند بر او سرور و مولا. چه فرخنده شد آن وقت ، ملائک همه خندان که مقدر شده تقدیر حکیمانه ی یزدان، ولی الله بود فاتح خیبر. همه تبریک به لب ها که چه شایسته بود حضرت مولا ...

گذر کرد زمانی و رسیدند به آنی که دگر نیست پیمبر و قرار است که حیدر بشود شاه ولایت ولی انگار فضا گشته مهیا که همان جبت و طاغوت کند غصب ولا را و چه کردند به صدیقه ی کبری... چه بگویم که کشیدند به آتش در و دیوار حریمی که بود مامن زهراو کشاندند علی را به طنابی که به دستان یدالله گره بسته و دل در کف محبوب در آن کوچه که یار از کمر افتاد و نفرین علی باد بر آن دسته ی اشرار. بلرزید دو زانوی علی حیدر کرار که یارم چو سپر بود و چون کوه محافظ شده بر جان امامش. همه وحی است کلامش و خدا می کند از عرش سلامش، نه که من هود و هم صالح و داوود و سلیمان همه هستند غلامش. بود او آینه ی نور الهی و چه ماهیست در این ظلمت تاریخ ...

ولایت شده ممتد به بهایی که خدایی شده سنگین و چه شیرین شده این عشق به جانم که علی سرور و مولاست. بخوانم همه دم نام بلندش و بدانم که محبین علی دوزخشان این تن خاکی است که او ساقی کوثر شد و او شافع محشر شد و این عید بزرگ است و سعید است و همین وعده وعید است که می آید و میگیرد از آن قوم جفاکار تقاص فدک فاطمه را یار ... کنون دست به جیبند همه سید و سادات، تبرک شده روزی به همین یمن ارادات. مبارک بود این عید غدیر است و علی شاه و امیر است و دلم کرده هوس، دیدن ایوان نجف از همه سیر است... خدایا! بنویسید به تقدیر همین عبد گنهکار زیارت بشود قسمتم این بار و پابوسی آن حضرت دلدار نصیبم بشود گرچه منم خار ... نیم میثم تمار ... نیم یاسر و عمار ... غلامم به محبین شما شاه مددکار ... محقق بشود وعده ی دیدار ... که افتاده ام از پا...



نوشته شده توسط : محدثه رضایی ( جمعه 10 آبان 1392 ) ( 01:58 ق.ظ )
درباره وبلاگ

باران ببارد، بین اشعارم تو هم باشی ...
دیگر چه می خواهم من از دنیای آدم ها ...؟
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو